خیلی وقته دلم میخواد با یکی دردودل کنم..
ولی نمیدونم چرا به دیگران که میرسم حرفام ته میکشه..دوستای خوبی دارم خداروشکر
ولی وقتی هم که خیلیییی دلم از همه دنیا میگیره و به قول دوستام میرم تو خودمو
درو میبندم.و دوستام میان پیشم و همه چی آماده حرف زدنه........شروع میکنم به
شوخیو خنده بازی تا کسی مجبورم نکنه حرف بزنم
این جا سلول امن منه
ولی حتی اینجا هم جرات حرف زدن ندارم..گاهی فکر میکنم از ترس در اومدن از پشت نقابه که ساکتم..
ترس شناخته شدن..گاهی فک میکنم اگه بگم همه چی بزرگو واقعی میشه!
حالا تمام شجاعتمو جمع کردم تا ی کوچولو بتونم بنویسم..
...از دلم که گرفته و خیلی احساس تنهایی میکنه..
از این که همیشه به من میگن با دیگران فرق دارم از بچگی همینو گفتن و گاهی واقعا
فکر میکنم فرق دارم گاهی احساس میکنم کسی حرف منو هم نمیفهمه که بخوام با
کسی دردودل کنم.نه درد منو و نه حرف منو و نه فکرو عقیده من. حداقل واسه اطرافیانم
که قابل درک نیست.
و این باعث میشه هم احساس تنهایی کنم هم احساس درک نشدن فهمیده نشدن..از
اطرافیانم نمیخوام اونجور باشن که من میخوام فقط میخوام بپذیرن و بفهمن که منم این
هستم نه اون که اونا میخوان
اینجور میشه که احساس میکنم دارم برخلاف رودخونه شنا میکنم و هر چی دستو پا
میزنم جلو که نمیرم هیچ ...احساس خفگی میکنم..
پ.ن1)کاش باورت داشتم تا صدات میزدم خدا....
پ.ن2) این که زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی....